تبليغاتX
love story -

اگر مي دانستم نگاهت زبان نگاهم را نمي فهمد،

هيچ گاه نگاهت نمي کردم

 اگر مي دانستم روزي تو را از دست مي دهم،

هيچ گاه به دستت نمي آوردم

اگر مي دانستم جدايي به اين حد تلخ است،

هيچ گاه دل به دوستي نمي بستم

 اگر مي دانستم جدايي براي عشق است

هيچ گاه عاشق نمي شدم

 اگر مي دانستم سرانجام عاشقي چنين است هيچ گاه آغاز نمي کردم...

 

يادته يه روز بهم گفتي :

هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهتت بخنده ...

 گفتم : اگه بارون نبود چي ؟

 گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ...

 گفتم : يه خواهش دارم وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار

گفتي : به چشم ...

 حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ...

 تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 16:31  توسط m o h s e n | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مهد شکوفای من

بستر ِلالایی من

توی دل توجون گرفت

عشق اهورایی من

نوشته های پیشین
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1381
پیوندها
فقط به خاطر تو
روزهای بی قراری
دوست
بولدزر خانوم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
>

Powered by webloger ◄┤