تبليغاتX
love story -

 

آنقدر در گفتن يک حرف حاشيه رفتم

وبه جاي نوشتن تنها يک کلمه گوشه ي دفتر خاطراتت

شعر هاي حاشيه اي نوشتم !!!!

 تا عاقبت در حاشيه چشم هايت افتادم

حالا که حاشيه نشيني را تجربه مي کنم

بگذار فقط يک حرف حاشيه اي ديگر بزنم

دوستت دارم 

 

بابا بیخیال دیگه ناز کردنم حدی داره


ما که رفتیم بعد ما میدونی کی دوست داره


روتو کم کن دیگه تحفه هم که نیستی به خدا


تمومش کن افه هاتو بس کن این همه ادا


مگه ما چی کم گذاشتیم از مرام و معرفت


که تو اینجور با ما بد تا میکنی بی معرفت


راستشو بخوای دیگه خسته شدم رک بگمت


به دلم نشسته بودی خشکیدی بریدمت


به خدا عشقی که ذلت بیاره کشکه عزیز


جون هر چی مرده انقد دیگه آبرو نریز


گفته بودم نفسی برام میرم تا آخرش


نفسی که حرمتم رو بگیره من می برمش


دیگه اون دنیای پر رنگ و چراغت نمیخوام


واسه رو کم کنیتم که شده سراغت نمیام


قاطی کردم بد رقم میخوام که قیدت بزنم


میخوام این دندون عاریه رو از ته بکنم


عشقی که ما پیشیم بی شیله پیله صادقه


همه مردم می دونن که ...... اِند عاشقه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 19:13  توسط m o h s e n | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مهد شکوفای من

بستر ِلالایی من

توی دل توجون گرفت

عشق اهورایی من

نوشته های پیشین
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1381
پیوندها
فقط به خاطر تو
روزهای بی قراری
دوست
بولدزر خانوم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
>

Powered by webloger ◄┤