تبليغاتX
love story

دلم برات تنگ شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 11:30  توسط m o h s e n | 

کودک از مادرش پرسید چرا گریه می کنی؟

مادر پاسخ داد:چون یک مادرم

 کودک گفت: نمی فهمم

مادر او را در آغوش کشید و گفت: هرگز نخواهی فهمید

 کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسد:

خدا چرا مادرها به این راحتی گریه می کنند؟

خدا گفت پسرم من باید مادران را موجودهایی خاص خلق می کردم من

شانه های انها را طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین این زندگی را

داشته باشند و در عین حال ارام و مهربان باشند. من به انها نیرویی دادم

که توان ادامه دادن راه را حتی هنگامی که نزدیکانشان انها را رها کرده اند

 داشته باشند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 16:36  توسط m o h s e n | 
 

می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت

 

کهنه ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت

 

با تو می شد که صِدام همه جا رو پر کن ِ

 

تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کن ِ

 

اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی

 

کوروکر بازیچه ی باد مثل یک بادبادکی

 

دل سپردن به عروسک من رو گم کرد تو خودم

 

تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم

 

نه یک دست  رفیق ِ دستام نه شریک ِ غم بودی

 

واسه حس کردن ِ دردام خیلی خیلی کم بودی

 

توی شهر بی کسی هام تو رو از دور می دیدم

 

تا رسیدم به تو افسوس به تباهی رسیدم

 

شهر بی عابر و خالی شهرتنهایی من بود

 

لحظه ی شناختن تو لحظه ی تموم شدن بود

 

مگه میشه از عروسک شعر عاشقونه ساخت

 

عاشق ِ چیزی که نیست شد روی دریا خونه ساخت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 10:29  توسط m o h s e n | 

من رو با یه بوسه ببر تا ستاره

 

بمون ویه لحظه نگام کن دوباره

 

تو چشمای نازت یه دنیا امیده

 

من رو با یه بوسه ببر تا سپیده

 

تو بودی که عشق روبه قلبم سپردی

 

من رو تا به جشن ِ شب و آیینه بردی

 

تو که باشی دنیا قشنگِ همیشه

 

دیگه حتی پرواز برام ساده میشه

 

من رو با یه بوسه ببر تا ستاره

 

یه شب زیربارون صدام کن دوباره

 

بذارجون بگیرم از حرم نفسهات

 

طلوعی به پا کن با آتیش دستات

 

هنوزعطر موهات توی خونه مونده

 

نگاهت من رو تا به ابرا رسونده

 

توهمزادِ نوری یه نور ِ مقدس

 

به تو دل سپردن چه آسون و ساده ست

 

کمک کن  که ازعشق ترانه بسازم

 

هزار بار ِ دیگه به تو دل ببازم

 

غمت رو به دست ِ فراموشی بسپار

 

بگو نازنین که خوابی یا بیدار

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 10:6  توسط m o h s e n | 

می دونی که بی تو می میرم نباشی

 

اگه با کس ِ دیگه ای آشناشی

 

من جز تو که دیگه کسی رو ندارم

 

می میرم اگه یک روز از من جداشی

 

می دونی که برا تو من بی قرارم

 

فکری بجز چشمای خیست ندارم

 

تو مثل خورشید می مونی واسه ی من

 

نباشی سیاه میشه روزگارم

 

عاشق نبودی که ببینی چی کشیدم از این تنهایی

 

نمیدونی آخه تو که سخت برام بی فردایی

 

واسه قلبِ من

 

می مونی یا نه؟

 

بی تو می میرم

 

می دونی یا نه؟

 

گل من باشی

 

می تونی یا نه؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 11:19  توسط m o h s e n | 

 

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست

 

روز خاکستری سرد سحر یادت نیست

 

ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من

 

در شب آخر پرواز تو در یادت نسیت

 

تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست

 

نیزه بر باد نشستست وسپر یادت نیست

 

خوابِ روزانه اگر درخور تقدیر نبود

 

پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست

 

من به خط و خبری از تو قناعت کردم

 

قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

 

 

در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست

 

دل من


كه به اندازه يك عشقست


به بهانه‌هاي ساده خوشبختي خود مي‌نگرد


به زوال زيباي گلها در گلدان


به نهالي كه تو در باغچه خانه‌مان كاشته‌اي


و به آواز قناري‌ها


كه به اندازه يك پنجره مي‌خوا نند

 

 

 

شکسته قلبِ من،بشکستی واز من نپرسیدی

 

دمِ سوزنده آهم دیدی وهرگز نترسیدی

 

 هنوزم آسمانم را فقط تنها تو خورشیدی

 

کشانیدی به ویرانی مرا از هم تو پاشیدی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 تیر1385ساعت 16:0  توسط m o h s e n | 

 

 

به تو می رسم یقین تا به سینه ام قلب عاشقی هست

 

در این دشت بی کسی تا نشانه ای از شقایقی هست

 

ندانم کجا! چگونه؟ ولی روزی عاشقونه

 

گل عشقِ ما روی شاخه ها می زند جوونه

 

به آنان که می شناسی سلامی بده دوباره

 

بگو با تو گفته ام گردشِ فلک یاره عاشقونه

 

 

برایت بارها باید بگویم


که در رگ های من جاری شدی چون خون


که از من ساختی بار دگر مجنون

ز دست تو


به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد؟


به دنبال تو


تا خورشید باید رفت؟


به پیش پای تو


شاید


که چون یک مشت خاک بی بها گردم.


برای قلب تو


شاید


خدا گردم.


نمی دانم


که بعد از سال های سخت و دشوار


که بعد از روزهای گرم و شیرین


زمان مردنم


زمان مردنم آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد؟


و یا این آرزو در نطفه می میرد؟


شاید


 

+ نوشته شده در  جمعه 16 تیر1385ساعت 15:44  توسط m o h s e n | 

 

با اشکای چشمام برات نامه نوشتم

 

بیا      بیا       بیا

 

 

 

امشب با خستگي طاقت فرسايي كه از راه زندگي دارم

در كاروانسراي تو منزل كرده ام

تا فردا در سايه روشن سحر به راه خود ادامه دهم

مهمان نوازي غريبانه تو را فراموش نمي كنم

 

 

 

 

 

گفتی که:

 

(( چوخورشید زنم سوی تو پر

 

چون ماه شبی می کشم از پنجره سر))

 

اندوه که خورشید شدی

 

تنگ غروب!

 

افسوس که مهتاب شدی

 

وقت سحر!

 

 

 

از عشق تو از قافله من جا ماندم


امروز که رفت


به انتظار فردا ماندم


فردا چو رسید


قافله ای نبود سرتاسر دشت


فردای دگر


قافله پر بود و گذشت

همون که فکر نمیکردیم نموندش


دیدی رفت و دل ما را سوزوندش


دیدی عشقی نبود در تار و پودش


دیدی گفت عاشقه عاشق نبودش

 

اگه کسی رو دوست داشته باشی نمی تونی توچشاش زل بزنی

 

نمی تونی دوری شو تحمل کنی نمی تونی بهش بگی چقدر می خواهیش

 

نمی تونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری

 

 واسه همین عاشق ها دیوونه می شن

 

نمی بازم

 

 به بی رنگی به کوه و معبر سنگی به پاییزو غروب عصر دلتنگی

 

نمیسازم

 

 من خاکی سرایی با دل شاکی تو دنیایی که خالی مونده از پاکی

 

********

اگر باید ببازم

 

من به چشمای تو می بازم که باختم من

 

اگر باید بسازم

 

 کلبه ی عشق رو تو دستای تو می سازم که ساختم من

 

اگر باید ببازم

 

 من به گرمای نفسهای تو  می بازم که باختم من

 

اگر باید بسازم

 

 پیکر عشق رو تو دنیای تومی سازم

 

که ساختم من

 

 

در خانه ي قلبت را باز کن


تا نماند پشت دري بسته محبت


نااميدانه به اين عشق سلام مکن


غريبانه به اين خوشبختي منگر


که جغد سياه بخت شوم سالهاست که از بام خانه ات پريده


و آنچه بر جاي مانده است


پرستوي خبر چينه عاشقيست که خبر ميآورد از آسماني آبي و صاف

 

من پري كوچك غمگيني را


مي‌شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد


و دلش را در يك ني‌لبك چوبين


مي‌نوازد آرام آرام


پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي‌ميرد


و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد‌آمد

 ( فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 19:10  توسط m o h s e n | 

 

برای عشقت بجنگ ولی گدایش رو نکن

 

 

 

خواستم برای ازدست دادنت اشک بریزم

 

دیدم تمام اشک هایم را برای بدست آوردنت ریخته بودم

 

 

 

عشق مثل گرفتن یک پروانه توی دست می مونه

 

 اگه صفت و سخت بگیریش له می شه

 

اگرم شل و بی تفاوت باشی می پره

 

 

  

 

عشق از دوستی پرسید تفاوت من و تو در چیه؟

 

دوستی گفت: من دو نفر رو با سلامی آشنا می کنم تو با نگاهی

 

من آنها رو با دروغ جدا می کنم تو با مرگ….

 

 

 

وقتی بارون میاد

 

 هر چندتا قطره که گرفتی همون قدر من رو دوست داری

 

هر چندتام نتونستی بگیری همون قدر من تو رو دوست دارم

 

 

 

هنر نانِ زندگی نیست

 

هنر هوای زندگیست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 18:9  توسط m o h s e n | 

 

لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم

 

 

غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند

 

 

( دکتر علی شریعتی )

*****************************

خدایا !

 

چگونه زیستن را به من بیاموز

 

چگونه مردن را خود فرا خواهم گرفت

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 10:18  توسط m o h s e n | 

 

توی باغم گلِ سرخی دلم پیش دلسش گیره

 

جایی رو من سراغ دارم که دل آروم نمی گیره

 

با این که این گل نازم اسیر خاکِ تقدیره

 

دلم از سینه ی سرخش سراغ عشق رو می گیره

 

براش چند قطره ی بارون همش سیلاب و دریا بود

 

تن سرخش زیر بارون مثل مخمل چه زیبا بود

 

اگه فهمیدی رازش رو تو چشماش

 

یا اینکه از دل همیشه تنهاش

 

بدون گلِ دلش یه جایی گیره

 

اگه باشی پیشش آروم می گیره

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 8:35  توسط m o h s e n | 

 

عشق مثل یک بیابان می مونه که وقتی راه می افتی به خودت می گی

 

 آخرش به یک جای سر سبز پر از مهروصفا میرسی

 

راه می افتی

 

توی راه گرم میشی

 

جای پاهات رو روی شنها می بینی و هر قدم پشت سرت رو پر از

 

خاطره.

 

با اشکات خودت رو سیراب میکنی و حاضر نمیشی حتی یک قطره

 

اشک از چشماش جاری بشه

 

با وجود خاروخاشاکی که تو پاهات میره،خم به ابروت نمیاری تا نکنه

 

 بویی ببره و واست حتی یک ذره ناراحت بشه و غصه تو دلش بشینه

 

یک ذره شک و تردید به دلت راه نمیدی

 

با وجودِ بادهای خستگی که به سرو صورتت می خوره به عشقش

 

چشمات روبه روی خستگی می بندی وهر مسیری که دلت انتخاب می

 

کنه میری

 

با این همه بازم نمیدونی آخرش میرسی یا توی همون بیابون

 

 می میری

 

شاید رسیدن به سراب به جای رسیدن به جای سرسبز، تلخ و دردناکِ

 

و هیچ وقت نمیشه شکستش رو فراموش کرد

 

ولی خوشی ها،عشق بازی ها و خاطراتی که توی همون بیابون

 

 بی آب و علف تجربه کردی به تمام زندگیت قبل از حرکتت تو بیابون

 

 می ارزه

 

خدایا

 

تنها چیزی که دو تا مسافر، تو راهِ عاشقی رو خسته میکنه شک و

 

 تردیده

 

پس تمامِ شک و تردید و افکار پوچ رو از دلامون بگیر

 

تا بتونیم واقعاً عاشق باشیم

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 8:25  توسط m o h s e n | 

 

 

قصه ی عشق من وتو قصه ی رنج و جداییست

 

وقت لبخندِ دوبارم لحظه ی سبز رهایست

 

قصه ی عشق من وتو قصه ی برفِ با خورشید

 

بشکنه دستِ کسی که پر پروازمون رو چید

 

می دونم تو قلبِ تو من آخرینم

 

تو بدون تو دشتِ عشق عاشق ترینم

 

به خدا بعد تو مُردم تا به امروز

 

نمی تونم جای خالیت رو ببینم

 

همیشه فاصله بینِ دست ما بود

 

گریه هامون تو دلامون بی صدا بود

 

صخره ی سکوت لبهای من و تو

 

سقف عشقمون رو کرد سیاه و نابود

 

 

عشق ما زنده می مونه قدرتش شاید بتونه  

 

بعد مرگ تو آسمون ها مارو به هم برسونه

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 19:30  توسط m o h s e n | 

 

 

تو به من خندیدی

 

و نمی دانستی

 

من به چه دلهوره ازباغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را دستِ تو دید

 

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیبِ دندان زده از دستِ تو افتاد به خاک

 

و تو رفتی و هنوز

 

سالهاست که در گوش من آرام آرام

 

خش خش ِ گام تو تکرار کنان

 

می دهد آزارم و من اندیشه کنان

 

غرق این پندارم

 

که چرا،

 

خانه ی کوچک ما سیب نداشت

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 18:59  توسط m o h s e n | 

 

 

خوب مي دونم که دوست داري،عشقت پنهون بمونه

 

 قلب منم خوب بلده، قصه ي پنهون بخونه

 

 يادت مي ياد چه بي هوا تو قلب من قدم زدي

 

 يادت باشه که قلبت به هيچ کي غير من ندي

 

 دلم مي خواد يه بار ديگه بهم بگي دوسم داري

 

 قول بدي تا ابد باشي،هيچ جوري تنهام نذاري

( fereydon)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 20:25  توسط m o h s e n | 

 

هیچ صدایی جز تیک تیک ساعت که زمان رومی شماره و صفحه ی سفیدی که عقربه ها روش می گردن ومثل یک گرداب تمام خاطرات خوب و بد رو در خودش فرو می بره به گوش نمی رسه

همه می گن یا میگفتن آدم وقتی بزرگ میشه عاشق میشه

ولی من باور کردم آدم وقتی عاشق میشه تازه بزرگ میشه

احساس غرور می کنه،با خودش میگه هیچ کس مثل اون نیست

قدرت پیدا میکنه،حاضر میشه واسه خاطرش همه کار بکنه تا از دستش نده

وقتی چیزایی که حاضری سرت رو هم بدی ولی زیر بار ش نری به خاطرش قبول کنی

وقتی واسه بقیه پر غرورباشی، ولی تا بهش میرسی واسه داشتنش حتی از غرورتم میگذری و غرورت روهم میشکنی

تازه می فهمی چقدر عاشقی

یا بهتر بگم

چقدر بزرگ شدی که این حال و هوا رو میفهمی  

 

(پس بهتره آدم واسه کسی که دوستش داره غرورش رو از دست بده

 

تا واسه غرورش عشقش رو از دست بده)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 12:49  توسط m o h s e n | 

 

قایقی ساخته ام

قایقی ساخته ام

شناور نه به آب، روی افکار وجود، روی امواج نگاه

که با آن دور شوم از غربت وترس

 قایقی همه از جنس وفا

بادبانش همه لرزان از شوق وصال

پرچمش طرحی از ایمانِِِِِِ به عشق

تارو پودش همه از جنس باور

دکلش استوار در هر حادثه

سکانش رو به سمتِ دل تو بسته شده

بیایم و رسم بر لب آن ساحل ِ زیبای دلت

تا در آن ساحل زیبا

به آرامش با تو بودن برسم

                                               (محسن)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 11:52  توسط m o h s e n | 

 

خدایا!

به هر کس که دوست میداری بیاموز که

عشق از زندگی کردن بهتر است

وبه هرکس دوست تر میداری بچشان که:

دوست داشتن از عشق برتر

***************************************************

خدایا

چگونه زیستن را به من بیاموز

چگونه مردن را خود فرا خواهم گرفت

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 2:48  توسط m o h s e n | 

 

من گفتم و یارم گفت

 

گفتیم و سفر کردیم

 

 از دشت شقایق ها با عشق گذر کردیم

 

گفتی وقتی پائیزه همه دنیا غم انگیزه با اون برگا که میریزن گل عشقت نمیریزه 

 گفتم گل عشق من خزون و دیده گل داده تموم دلخوشیش اینه زیر پای تو افتاده زیر پای تو افتاده

گفتی که بهارا چی؟ وقتی گریونه ابرا چی؟ از عشق رخ ساحل وقتی مجنونه دریا چی؟

گفتم از تو میترسم یه وقت بری و تنها شم از این هجران از این دوری منم همدرد ابرا شم منم همدرد ابرا شم

 گفتی اگه من مردم چقدر به من وفاداری؟ عشق و به فراموشی چند روزه تو میسپاری؟

گفتم تو که میدونی سر خاک تو میمیرم ولی تا لحظهء مردن دل از تو نمیگیرم 

 گفتی نگفتم از غم عشقت دارم دیوونه میشم حالا دیوونگی هامو تماشا کن

 گفتم عاشق دیوونگی هاتم بلا گردونه چشماتم بلا گردونه چشماتم

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 12:25  توسط m o h s e n | 

يك قدم به سوي آبادي صد قدم به سوي ويراني

زندگي‌ام پر از اين لحظه‌هاست و من اسير اين لحظه‌ها لحظه‌هاي هيچ لحظه هاي پوچ

 لحظه‌هايي كه مرا از دست زندگي گرفتند و به مرداب فريب بردند

چيزي به فرو رفتنم نمانده چيزي به تمام‌شدنم نمانده

در سايه سنگيني كه بر روي زندگي‌ام افتاده وزش نابودي را مي‌بينم و از نزديك دستها صداي طبل بيهودگي را مي‌شنوم كه با طپش قلب من مي‌آميزد و در اين آميزش حسي هست قديمي و آشنا حس تنهايي و غربت و انتظار حس تنهايي و غربت و انتظار

 اين وزش نابودي است يا ضربان قلب وحشت كه بر سقف زندگي‌ام مي‌وزد چيزي به فرو رفتنم نمانده چيزي به تمام شدنم نمانده

تلاشي بيهوده مثل دست و پا زدن در مرداب مثل بيداري بعد از مرگ تلاشي بيهوده مثل رو بوسي ماه با خورشيد مثل فشردن دستهاي روشنايي

 تلاش بيهوده‌اي است تو را از خود داشتن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 7:24  توسط m o h s e n | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مهد شکوفای من

بستر ِلالایی من

توی دل توجون گرفت

عشق اهورایی من

نوشته های پیشین
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1381
پیوندها
فقط به خاطر تو
روزهای بی قراری
دوست
بولدزر خانوم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
>

Powered by webloger ◄┤